رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ (ابراهیم 41).
بار الها، روزی که (میزان عدل و) حساب به پا میشود (تو در آن روز سخت) بر من و والدین من و همه مؤمنان (از کرم) ببخشا.
رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ (ابراهیم 41).
بار الها، روزی که (میزان عدل و) حساب به پا میشود (تو در آن روز سخت) بر من و والدین من و همه مؤمنان (از کرم) ببخشا.
حضرت مهدى(عج) در نامهاى كه خطاب به شیخ مفید مرقوم نموده، فرموده است:

و اگر خدا شیعیان ما را براى طاعت خود موفق بدارد، در اینكه دل هایشان با هم باشد و به عهد خود وفا كنند، بركت به لقاء ما از آنها تاخیر نیفتد و سعادت مشاهده ما به آنها به زودى خواهد رسید. -كه این لقاء و دیدار ما- به سبب حقیقت معرفت و صدقى است كه با ما دارند. پس ما را از آنها دور نمى دارد مگر آنچه كه از آنها صادر مى شود كه ما از آن كراهت داریم و براى آنها اختیار نمى كنیم.
«...اگر شیعیان ما ـ که خداوند آنها را به طاعت و بندگى خویش موفّق بدارد ـ در وفاى به عهد و پیمان الهى اتّحاد واتّفاق مىداشتند و عهد و پیمان را محترم مىشمردند، سعادت دیدار ما به تأخیر نمىافتاد و زودتر به سعادت دیدار ما نائل مىشدند…»

روايتي را شيخ مفيد از عبدالله بن بشير نقل كرده كه عبدالله گفت: «مأمون به من دستور داد كه ناخنهاي خود را بلند كنم... سپس مرا خواست و چيزي به من داد كه شبيه تمر هندي بود و به من گفت: اين را به همه دو دست خود بمال ... سپس نزد امام رضا (ع) رفت و به من دستور داد كه انار براي ما بياور. من اناري چند حاضر كردم و مأمون گفت: با دست خود آن را بفشار.
من فشردم و مأمون آن آب انار را با دست خود به حضرت خورانيد و همان سبب شهادت آن حضرت شد و پس از خوردن آن آب انار، دو روز بيشتر زنده نماند.»
امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیهالسلام فرمود:
به زودی مردی از فرزندان من در سرزمین خراسان از روی ستم و جور به زهر کشته میشود، اسم او اسم من، و اسم پدرش اسم موسی بن عمران است بدانید هر کس او را در غربتش زیارت کند، خداوند گناهان گذشته و آینده او را میآمرزد و لو این که به تعداد ستارگان و قطرات باران و برگ درختان باشد.
امام موسی بن جعفر علیه السلام فرمود:
پسرم علی را با سم مظلومانه به قتل میرسانند و او در جنب قبر هارون در طوس مدفون میشود، کسی که او را زیارت کند مانند کسی است که رسول خدا را زیارت نموده است.
اباصلت هروی گفت: شنیدم از امام رضا علیه السلام که میفرمود: به خدا نیست از ما ائمه احدی، مگر این که کشته یا شهید میشود. عرض شد: ای فرزند رسول خدا، پس ترا چه کسی به قتل میرساند؟
فرمود: بدترین مخلوق خدا در زمان خودم مرا به زهر میکشد، و سپس در یک خانه تباه شده در دیار غربت دفن میکنند. آگاه باشید هر کس مرا در غربتم زیارت کند خداوند به او اجر صدهزار شهید و صدهزار صدیق و صدهزار حج و عمره کننده و صدهزار جهادگر مینویسد و در زمره ما محشور میگردد و در بالاترین درجات بهشت رفیق ما قرار داده میشود.
معاویه به منظور قتل امام حسن مجتبی علیه السلام، زهری برای جعده دختر اشعث که همسر امام علیه السلام بود، فرستاد و به او مژده ازدواج با پسرش یزید را داد و گفت: چون این زهر را به خورد حسن بن علی علیهما السلام دهی، من تو را به عقد یزید، پسر خود در آورده، ملکه جهان گردانم و چون آن ملعون امام حسن علیه السلام را زهر خورانید و امام علیه السلام به شهادت رسید، به شام رفت و گفت: من به عهدم وفا کردم و اینک وقت احسان توست. معاویه گفت: از پیش من دور شو؛ زنی که با مثل حسن بن علی علیه السلام نسازد، به یقین با پسرم هم سازش نخواهد کرد؛ زیرا که شرافت و کرامت نسب با حسن علیه السلام بود و تو که با فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله سازش نکردی، با پسر من سازش نخواهی کرد.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِيِّ النَّقِيِ
بارالها درود و رحمت فرست بر على بن موسى الرضا پسنديده پيشواى پارسا و منزه
وَ حُجَّتِكَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّيقِ الشَّهِيدِ
و حجت تو بر هر كه روى زمين است و هر كه زير خاك بسيار راستگو و شهيد
صَلاَةً كَثِيرَةً تَامَّةً زَاكِيَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً
درود و رحمتى فراوان و كامل و با بركت و متصل و پيوست و پياپى و دنبال هم
كَأَفْضَلِ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِيَائِكَ
همچون بهترين رحمتى كه بر يكى از اوليائت فرستادى.
امام زمان(عج) گرچه از چشمان ما غایب هستد، اما حضور دارند و از احوال ما آگاهند، و هر کسی قادر به دیدار ایشان نخواهد بود، مگر آنکه رضایت حضرت را جلب نماید؛ در ادامه داستانی از دیدار امام زمان(عج) با فردی آهنگر را بخوانید.
شخصی که مسلط به علوم غریبه بود، توانست در زمان خاصی، مکان حضور امام زمان(عج) را در بازار آهنگران شناسایی کند، و پس از آن به سرعت برای دیدار ایشان راهی محل شد و مشاهده کرد که حضرت در کنار دکانی نشسته است که صاحب آن بیتوجه به ایشان مشغول نرم کردن آهن است، اما پس از مدتی مشاهده کرد که پیرمرد صاحب دکان به امام زمان(عج) گفت: «یابن رسول الله، اینجا مکان گرمی است اجازه دهید برای شما آب خنک بیاورم».
اینگونه بود که استنباط شخص سوم، مبنی بر اینکه فقط خودش متوجه حضور حضرت است، غلط از آب درآمد.
پس از مدتی پیرزنی به دکان مرد آهنگر مراجعه کرد و گفت: «فرزندم بیمار است و خرج مداوای او هفت درهم است، تنها دارایی من هم همین قفل است که هیچ کس در این بازار بیش از شش درهم برای آن نمیپردازد، به خاطر خدا آن را به قیمت هفت درهم از من بخر»، مرد آهنگر با دیدن قفل بدون کلید، به پیرزن گفت که: «متاع او با این شرایط 10 درهم ارزش دارد و در صورت ساخته شدن کلید برای آن دوازده درهم در بازار به فروش میرسد، حال هر یک از این دو کار را که بخواهی، برای تو انجام میدهم»، سپس در برابر دیدگان متعجب پیرزن، 10درهم در ازای خرید قفل به او پرداخت کرد، آنگاه بقیة الله (عج) رو به شاهد کرد و فرمود: «برای پیدا کردن ما رمل نیندازید، اگر همه مثل این مرد، مسلمان باشید، ما به سراغ شما میآییم».
منبع: باشگاه خبرنگاران جوان
یکی از فضلا از قول یکی از افراد مورد وثوق و او از قول آیت ا... مجتهدی از علماء تهران، برایم چنین نقل کرد: شبی در نجف، بعد از اتمام نماز جماعت پشت سر آیت ا... شهید مدنی و خلوت شدن مسجد، ناگهان دیدم آقای مدنی به شدت شروع کرد به گریستن، چون به من اظهار لطف داشتند به خودم جرأت دادم و از ایشان علت گریۀ ناگهانی را پرسیدم.
ایشان فرمودند: بعد از نماز یکی به من گفت امام زمان را دیده است که به او فرموده اند: ببین این شیعیان بعد از نماز بلافاصله به سراغ کارهای خود رفتند و هیچ کدام برای فرج من دعا نکردند. من هم تا این را شنیدم به شدت متأثر شدم و گریستم.
آقای مجتهدی می گفت: بعدا متوجه شدم، امام زمان این گلایه را به خود ایشان کرده بود.
سید حلّاوی یک قصیده شکواییه ای ساخت که در آن به امام زمان شکایت ها دارد. مثلا قسمتی از ترجمه قصیده این است:
«یابن الحسن کجا هستید؟ شیعیانِ شما را آزار می کنند. فلان دسته از شیعیانت گرفتار شده اند و دچار رنج و شکنجه و بلا و محنت هستند.» در این اشعار بلاهایی که بر شیعیان مختلف رخ داده است به نظم کشیده شده است. این اشعار را این طرف و آن طرف در دو سه جلسه خوانده بود. یکی دو نفر از اوتاد نجف در عالم رؤیا به حضور مبارک حضرت بقیة ا... شرفیاب شدند. حضرت به آنها فرمودند: بروید به سید بگویید: سید! این قدر دل مرا مسوزان، این قدر سینه مرا کباب مکن، این قدر ناراحتی شیعه را به گوشم مرسان، من از شنیدن آن متأثر می شوم.
عبارتی که پیغام داده است این است: «لَیسَ الاَمرُ بِیَدی» سید! «کار به دست من نیست»، به دست خدا است. «دعا کنید خدا فرج مرا برساند تا شیعیانم را از این شکنجه ها نجات دهم.»
(منبع: شیفتگان حضرت مهدی، جلد 3 ص 220)
عالم جلیل آخوند ملاعلی قزوینی در کتاب "معدن الاسرار" نقل می کند:
زمانی تعداد مقدسین نجف اشرف خیلی زیاد شد. آنها روزی دور هم جمع شدند و گفتند:
آیا زمانی خواهد رسید که مردمی بهتر از ما وجود داشته باشد و از جمع ما نیکوتر هم پیدا شود؟
پس این حدیث که می گوید: «وقتی 313 نفر انسان مؤمن جمع شوند حضرت صاحب الزمان ظهور می کنند» اگر راست باشد باید ایشان در زمان ما ظهور کنند، چون هر انسان صالحی که در کره زمین هست وقتی بخواهد خود را به مرتبه ای از کمال برساند و از دنیا بگذرد دست از وطن برداشته و دل از دنیا کنده خودش را به سرزمین مقدس کربلا می رساند و بعد هم هر کسی از این افراد که کمالاتش بیشتر شود و بسیار زاهد باشد از آب شیرین و میوه های کربلا دست می کشد و به نجف اشرف می آید و همسایه مطهر آقا امیرالمؤمنین می شود و در این شهر سکنی اختیار می کند.
خلاصه این که نتیجۀ مذاکراتشان آن شد که آنچه از آدم های صالح که الان در نجف هست زبدۀ صلحای تمام کره زمین اند و از طرفی امروزه تعداد صالحان در این شهر بیشتر از 313 نفر است، پس اگر آن حدیث راست باشد باید حضرت صاحب الزمان ظهور کنند. و چرا این کار را نمی کنند؟
بعد از تفکر بسیار بنا را بر این گذاشتند که برای حل این مشکل از بین خودشان یک نفر را که از همه زاهدتر و مورد قبول همه شان است انتخاب نمایند و بیرون بفرستند تا بلکه بتوانند چاره این معضل را به دست آورند.
لذا همه مؤمنین و صلحای شهر را جمع کردند و آن ها را دو قسمت کردند؛ یک قسمت را که همه به افضل بودنشان اعتراف داشتند نگه داشتند و بقیه را رها کردند.
باز دوباره همان تعداد هم دو قسمت کردند و آن جمعی که مورد قبول همه بود انتخاب کردند و به همین منوال جمع خود را کمتر و کوچکتر می کردند تا بالاخره از بین همه شان یک نفر انتخاب شد که آن یک نفر به اقرار همه از تمام آنها با فضیلت تر بود. او را با توکل بسیار به محوطه وادی السلام بیرون نجف فرستادند تا شاید راز این سر را که چرا امام زمان ظهور نمی فرمایند کشف کند.
آن شخص عالم، و متقی زاهد بیرون رفت بعد از این که مدتی گذشت به نزد رفقای خود برگشت و گفت: همین که اندکی از نجف بیرون رفتم سیاهی شهری به نظرم آمد، پیش رفتم تا داخل آن شهر شدم. از کسی سوال کردم: این شهر چه نام دارد؟ گفت: این شهر، شهر حضرت صاحب الزمان است.
نشانی خانه آن حضرت را از او سوال نمودم و با شوق و شعف تمام خود را به در خانۀ ایشان رساندم و دق الباب نمودم. یکی از ملازمان آقا بیرون آمد. گفتم: می خواهم خدمت امام زمان شرفیاب شوم.
آن مرد رفت و برگشت و گفت امام فرموده اند: دختر فلان شخص را که نامش فلان و رتبه اش بهمان است و در نام و نسب و شرف و رتبه فوق بزرگان این شهر است را به عقد تو درآورده ام، تو امشب به خانه آن شخص برو و همان جا بمان و فردا به نزد ما حاضر شو.
من خانه آن شخص را پیدا کردم و به منزل او رفتم و پیغام امام را به او رساندم. او قبول کرد و بنای زفاف را برای من گذاشتند. چون شب شد عروس را به حجله گاه آوردند و همین که خواستم به نزد او بروم، ناگاه آواز طبل جنگ به گوشم رسید.
پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: حضرت صاحب الزمان می خواهند خروج کنند.
من با خود گفتم: اشکال ندارد، ایشان بروند، ایشان بروند ما نیز پشت سرشان خواهیم رفت.
و در همین فکر و خیال بودم که قاصد آن حضرت رسید که: بسم ا... ! ما خروج کردیم، با ما بیا تا به جهاد دشمنان برویم.
من گفتم: عرض مرا به آن حضرت برسانید و بگویید ایشان تشریف ببرند من نیز پشت سرشان خواهم آمد.
قاصد رفت و سریعا برگشت و گفت: حضرت می فرمایند: فورا باید بیایی!
من گفتم: اگر چه امام چنین فرموده است، ولی من الان نخواهم آمد.
تا این حرف را زدم ناگاه خود را در همان صحرای نجف اشرف دیدم که نه شبی بود و نه شهری و نه عروسی و نه اتاقی.
و دانستم تمام این قضایا در عالم مکاشفه بوده نه شهود و فهمیدم که ما را قوه اطاعت آن حضرت نیست و امام خواستن ما لقلقه زبان است.
(منبع: برکات حضرت ولی عصر (عبقری الحسان) ص 399)
روزی محمّد بن سنان، به محضر مبارك امام رضا(ع) مشرّف شد و به حضرت عرض كرد: مدّتي است نور چشمانم از بين رفته و نمي توانم اطراف خود را به خوبي ببينم، به پزشك هم مراجعه كردم، امّا فايده اي نداشت.
امام رضا(ع) نامه اي به فرزند گرامي شان به اين مضمون نوشتند: اي جوادم! محمّد بن سنان مشكل بينايي دارد، تو از خداوند بخواه تا سلامتي چشمانش را به دست آورد.
حضرت اين نامه را به خادم دادند و فرمودند: به همراه محمّد بن سنان نزد امام جواد(ع) برو. در آن زمان امام جواد(ع) طفل خردسالي بود. وقتي ايشان نامه پدر را مشاهده كرد، بلافاصله به درگاه الهي دعا كرد. در همان لحظه، نور چشم محمّدبن سنان بازگشت و او مي توانست به راحتی اطراف خود را مشاهده كند، سپس براي امام جواد(ع) اين گونه دعا كرد:
«جعلك الله شيخاً علی هذه الاُمّة كما جعل عيسي بن مريم شيخاً علی بني اسرائيل؛ خداوند متعال شما را در آينده، سرور و مولاي اين امّت قرار دهد، همان گونه که عیسی(ع) را سرور بنی اسرائیل قرار داد». سپس خطاب به حضرت عرض كرد: «يا شبيه صاحب فطرس».
مدّتي از اين واقعه گذشت، روزی خادم حضرت امام رضا(ع) نزد محمّد بن سنان آمد و گفت: «منظور از صاحب فطرس چه كسي بود؟ محمّد بن سنان گفت: يكي از فرشتگان الهی به نام فطرس، مورد غضب پروردگار قرار گرفت. خداوند بال هاي او را بريد و او را به جزيره اي دور دست تبعيد كرد. او در اين جزيره، ششصد سال به عبادت پروردگار پرداخت تا اشتباهش را جبران كند.
زماني كه حضرت سيّدالشهدا(ع) به دنيا آمد خداوند به جبرئيل فرمود: از طرف من نزد پيامبر اکرم(ص) برو و ولادت اين مولود را به ايشان تبریک و تهنيت بگو. وقتي جبرئيل خواست پيام الهي را به رسول خاتم(ص) برساند، از آن جزيره عبور كرد، ناگهان متوجه فطرس شد؛ فطرس در عالم ملكوت با جبرئيل آشنا بود. وقتي جبرئيل حكايت فطرس را فهميد، به او گفت: اگر می خواهی بال هایت را بدست آوري، همراه من بيا، من كسي را مي شناسم كه مي تواند تو را از اين حالت خارج كند. فطرس گفت: من بالی براي همراهي با تو ندارم. جبرئيل گفت: بر پشت من سوار شو تا نزد رسول خاتم(ص) برويم.
اين دو فرشته نزد پيامبراسلام(ص) آمدند. ابتدا جبرئيل پيام تهنيت پروردگار را به ايشان بازگو كرد، سپس مشكل فطرس را با پيامبر خاتم(ص) در ميان گذاشت. پيامبر(ص) به فطرس فرمود: خودت را به گهواره مولود جديد، حضرت سيّدالشهدا(ع) نزدیک و بدن ايشان را لمس كن. در همان هنگام، بال هاي فطرس سالم شدند و با همان بال ها تا عالم ملكوت پرواز كرد.»
اين ماجرا نيز مقام رفيع حضرت سيّدالشهدا (ع) را نزد پروردگار بيان می كند. با وجود آن كه ايشان طفل شيرخواره اي بودند، امّا آن چنان نزد پروردگار، عزيز و گرامي بودند كه به واسطه ايشان، فطرس از غضب الهي رهايي يافت.
إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ (سوره مائده، آیه ۵۵)
ولی شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند همان کسانی که نماز برپا میدارند و زکات میدهند در حالی که در رکوع نمازند.
در شأن نزول آیه آمده: سائلی وارد مسجد شد و از مردم درخواست کمک کرد. کسی چیزی به او نداد. حضرت علی (علیه السلام) در حالی که به نماز مشغول بود، در حال رکوع، انگشتر خود را به سائل بخشید. در تکریم این بخشش، آیه ۵۵ سوره مائده نازل شد.
این شعر نیز به همین واقعه اشاره دارد:
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را