پنجشنبه دهم آبان ۱۳۹۷ ساعت 22:3 توسط مهدی | 

عالم جلیل آخوند ملاعلی قزوینی در کتاب "معدن الاسرار" نقل می کند:

زمانی تعداد مقدسین نجف اشرف خیلی زیاد شد. آنها روزی دور هم جمع شدند و گفتند:

آیا زمانی خواهد رسید که مردمی بهتر از ما وجود داشته باشد و از جمع ما نیکوتر هم پیدا شود؟

پس این حدیث که می گوید: «وقتی 313 نفر انسان مؤمن جمع شوند حضرت صاحب الزمان ظهور می کنند» اگر راست باشد باید ایشان در زمان ما ظهور کنند، چون هر انسان صالحی که در کره زمین هست وقتی بخواهد خود را به مرتبه ای از کمال برساند و از دنیا بگذرد دست از وطن برداشته و دل از دنیا کنده خودش را به سرزمین مقدس کربلا می رساند و بعد هم هر کسی از این افراد که کمالاتش بیشتر شود و بسیار زاهد باشد از آب شیرین و میوه های کربلا دست می کشد و به نجف اشرف می آید و همسایه مطهر آقا امیرالمؤمنین می شود و در این شهر سکنی اختیار می کند.

خلاصه این که نتیجۀ مذاکراتشان آن شد که آنچه از آدم های صالح که الان در نجف هست زبدۀ صلحای تمام کره زمین اند و از طرفی امروزه تعداد صالحان در این شهر بیشتر از 313 نفر است، پس اگر آن حدیث راست باشد باید حضرت صاحب الزمان ظهور کنند. و چرا این کار را نمی کنند؟

بعد از تفکر بسیار بنا را بر این گذاشتند که برای حل این مشکل از بین خودشان یک نفر را که از همه زاهدتر و مورد قبول همه شان است انتخاب نمایند و بیرون بفرستند تا بلکه بتوانند چاره این معضل را به دست آورند.

لذا همه مؤمنین و صلحای شهر را جمع کردند و آن ها را دو قسمت کردند؛ یک قسمت را که همه به افضل بودنشان اعتراف داشتند نگه داشتند و بقیه را رها کردند.

باز دوباره همان تعداد هم دو قسمت کردند و آن جمعی که مورد قبول همه بود انتخاب کردند و به همین منوال جمع خود را کمتر و کوچکتر می کردند تا بالاخره از بین همه شان یک نفر انتخاب شد که آن یک نفر به اقرار همه از تمام آنها با فضیلت تر بود. او را با توکل بسیار به محوطه وادی السلام بیرون نجف فرستادند تا شاید راز این سر را که چرا امام زمان ظهور نمی فرمایند کشف کند.

آن شخص عالم، و متقی زاهد بیرون رفت بعد از این که مدتی گذشت به نزد رفقای خود برگشت و گفت: همین که اندکی از نجف بیرون رفتم سیاهی شهری به نظرم آمد، پیش رفتم تا داخل آن شهر شدم. از کسی سوال کردم: این شهر چه نام دارد؟ گفت: این شهر، شهر حضرت صاحب الزمان است.

نشانی خانه آن حضرت را از او سوال نمودم و با شوق و شعف تمام خود را به در خانۀ ایشان رساندم و دق الباب نمودم. یکی از ملازمان آقا بیرون آمد. گفتم: می خواهم خدمت امام زمان شرفیاب شوم.

آن مرد رفت و برگشت و گفت امام فرموده اند: دختر فلان شخص را که نامش فلان و رتبه اش بهمان است و در نام و نسب و شرف و رتبه فوق بزرگان این شهر است را به عقد تو درآورده ام، تو امشب به خانه آن شخص برو و همان جا بمان و فردا به نزد ما حاضر شو.

من خانه آن شخص را پیدا کردم و به منزل او رفتم و پیغام امام را به او رساندم. او قبول کرد و بنای زفاف را برای من گذاشتند. چون شب شد عروس را به حجله گاه آوردند و همین که خواستم به نزد او بروم، ناگاه آواز طبل جنگ به گوشم رسید.

پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: حضرت صاحب الزمان می خواهند خروج کنند.

من با خود گفتم: اشکال ندارد، ایشان بروند، ایشان بروند ما نیز پشت سرشان خواهیم رفت.

و در همین فکر و خیال بودم که قاصد آن حضرت رسید که: بسم ا... ! ما خروج کردیم، با ما بیا تا به جهاد دشمنان برویم.

من گفتم: عرض مرا به آن حضرت برسانید و بگویید ایشان تشریف ببرند من نیز پشت سرشان خواهم آمد.

قاصد رفت و سریعا برگشت و گفت: حضرت می فرمایند: فورا باید بیایی!

من گفتم: اگر چه امام چنین فرموده است، ولی من الان نخواهم آمد.

تا این حرف را زدم ناگاه خود را در همان صحرای نجف اشرف دیدم که نه شبی بود و نه شهری و نه عروسی و نه اتاقی.

و دانستم تمام این قضایا در عالم مکاشفه بوده نه شهود و فهمیدم که ما را قوه اطاعت آن حضرت نیست و امام خواستن ما لقلقه زبان است.

(منبع: برکات حضرت ولی عصر (عبقری الحسان) ص 399)

برچسب ها :

امام زمان